چاپ دوم کتاب «از نیستان و… دیگرستان» منتشر شد
کتاب «از نیستان و… دیگرستان» شامل مجموعهای از داستانهای کوتاه است که نویسنده آنها را در دهه هفتاد به رشته تحریر درآورده است. شجاعی در این اثر، به دغدغههای جامعهای میپردازد که پس از یک جنگ طولانی، در دوره بازسازی و توسعه قرار گرفته و در آن، فرهنگ کمتر مورد توجه قرار گرفته است.

این داستانها با زبانی ساده و صریح، مسائل مد روز فرهنگی جامعه را به تصویر میکشند و مورد نقد قرار میدهند. ویژگی بارز داستانهای شجاعی در این دهه و در این کتاب، خلق زبانی روان و مستقیم، اما در عین حال تند و رک است. نویسنده با استفاده از این زبان، مخاطب را مستقیماً و در همان لایه نخست داستان، به سمت موضوعاتی هدایت میکند که به اعتقاد او، جامعه و خودش با آنها درگیر هستند.
فضاهای عاشقانه در این مجموعه نیز به دلیل سبک نگارش نویسنده در آن سالها، پرشور و سریع شکل گرفتهاند. این امر سبکی تازه به بیان عاشقانه و لطیف شجاعی در داستاننویسی بخشیده است که ویژگی اصلی آن، ایجاد تعادلی واقعگرایانه بین احساسات عاشقانه و نگاه عاقلانه در روایتهای داستانی اوست.
در داستان دوم کتاب «از نیستان و… دیگرستان» با عنوان «شیرین من! بمان!»، با همسر شهیدی روبرو میشویم که از سختیهای تنهایی و مسئولیتهای سنگین مادری تنها به ستوه آمده و تصمیم دارد با خودکشی، در دنیایی دیگر به همسر شهیدش بپیوندد. در اینجاست که روح همسرش به کمک او میآید و با وجود اینکه سالها پیش زندگی و خانوادهاش را در راه شهادت فدا کرده، تلاش میکند تا همسر بیوهاش را در کنار فرزندانش نگه دارد.
ریتم تند روایتها، استفاده از جملاتی که گاه به نثر ادبی نزدیک میشوند، کاربرد ماهرانه لحن در بازنمایی شخصیتها و جهانبینی خاص آنها، و بهرهگیری مناسب از فلشبکها برای بازگویی وقایع گذشته، همگی باعث شدهاند که داستانهای کوتاه این اثر برای خواننده بسیار جذاب و گیرا باشند.
انتقادات صریح و بیپرده سید مهدی شجاعی در سراسر چهارده داستان این مجموعه به چشم میخورد. همین صراحت باعث شده تا در داستانهای کوتاه این کتاب، خبری از استعاره و استعارهپردازی نباشد و اگر مفهومی به کار میرود، نماینده معنای اصلی خود باشد.
در بخشی از داستان «ماه جبین»، اولین داستان از کتاب «نیستان و… دیگرستان»، چنین میخوانیم:
«آقا! برایتان شیر آوردم.»
این کار هر روز ماه جبین بود. همزمان با طلوع آفتاب میآمد و سه ضربه آرام و پیدرپی به در مینواخت. مرد احساس میکرد که این ضربههای نرم با آن دستهای ظریف و کشیده و ناخنهای خوشتراش، بر قلب او نواخته میشود. در همیشه باز بود.
لحظهای بعد، چهارچوب قدیمی در، چهره آسمانی او را قاب میگرفت، با موهای خرمایی ریخته بر دو سوی شانه و مژههای بلند و منظمی که چون سایهبانی از چشمهای خمار و قهوهایاش محافظت میکردند. پوست صورتش، همیشه مرد را به یاد گلبرگ میانداخت، گلبرگهای گل محمدی که از میان آن، غنچهای به نام دهان، ظهور کرده باشد.
در اولین دیدار، خیال کرده بود که این خوابی صبحگاهی است و رؤیایی آسمانی که تنها فرشتگان میتوانند آن را در سحرگاه خود داشته باشند؛ اما وقتی مژهها سنگین و آهسته از جا برخاسته بود و دست با پیاله شیر دراز شده بود و لبها… و لبها تکان خورده بودند: «آقا برایتان شیر آوردم.»
فهمیده بود که تصویر این قاب، خواب نبوده است، تصویر نبوده است و… چه بوده است، نمیفهمید. و این شده بود کار هر روز دخترک. نرم و آرام میآمد، پیاله شیر را در دستهای مرد میگذاشت، پیاله پیشین را باز پس میگرفت و ناگهان قاب از تصویر خالی میشد. هر چه با ذهن و حافظهاش کلنجار میرفت که به یاد بیاورد این دختر را پیش از این در کجا دیده است، به جایی نمیرسید. دخترک انگار هیچ سابقهای در خاطره او نداشت. ولی چطور چنین چیزی ممکن بود؟ تک تک شاگردانش را که سالها پای درسش نشسته بودند، گوش به حرفها و چشم به چشمهایش سپرده بودند، مرور کرده بود. پس کجایی بود این ماه جبین؟